تبليغاتX
شوکولات تلخ
بچه های جمعه
یه گروهیم... یه چی شبیه گروه تئاتر، گروه کر، یا شایدم گروه بچه های رذل یه کوچه... اکثر قرارهامون جمعه هاس... جدیدا هم تا یه تعطیلی گیر میاریم میزنیم تو جاده ها... به قولی میریم سفر... اونم با یه برنامه ریزی در حد بنز! مثلا آخرین بار قرار شد بریم ۳ شب محلات بمونیم و بریم آبگرم... سر از شهرکرد در آوردیم!!!  البته ... البته که خوش گذشت...

اعضا گروه بچه های جمعه  چیدمان خیلی جالبی دارن... متاهل ها، مجرد ها، مطلقه ها،  کودکان زیر ۵ سال و شیرخوارگان !!!   خلاصه محدودیتی نداریم تو این جمع!!

بچه های جمعه چند تا کار رو  همگی خوب بلدن( به استثنا اعضا زیر ۵ سال)... پانتومیم، به هم خندیدن، الکی خندیدن، هفت خبیث ، بالش بازی و کتک کاری! 

بچه های جمعه یه روزی از هم می پاشن...  مثل بچه های رذل یه کوچه که بلاخره بزرگ میشن... مثل گروه کر که تک تکشون پی عشق تکخوان شدن پر میکشن... مثل گروه تئاتر که  هر کدوم از اعضاش یه وقتی میخوان یه گروه بسازن از آن خودشون...

این روزا رو نباید از دست داد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:5 PM توسط خودم |

هیچ از زندگی...
هیچ خوشیی دورو برم اونقدر کامل نیست که بتونه راضیم کنه...

هیچ آدمی دورو برم اونقدر کامل نیست که بتونه حس خواستن رو تو وجودم بر انگیخته کنه...

هیچ عاقبتی تو مملکتم نیست که بتونه به موندن دلخوشم کنه...

هیچ آینده ای تو کشور های دیگه بهم چشمک نمیزنه تا حس گریختنم رو تحریک کنه...

راضی نمیشم ... عاشق نمیشم... دلخوش نمیشم... حتی نمیگریزم!

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:2 PM توسط خودم |

یه روز خوب با دودلک خوب....
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 0:20 AM توسط خودم |

تنبل بانو تصمیم کبری میگیرد!!!
افتادم تو یه مرحله  خفن از زندگیم... دارم یه سری از اشتباهات گذشته رو جبران میکنم...

احتیاج به کلی انرژی مثبت دارم که شکر خدا هیچ وقت ندارم!!!!!

به هرحال الان فرصت ناله زدن ندارم... باید با تمام انرژی پیش برم...

 بسه.. دیگه باید سرم رو از برف در بیارم.

 بدو تنبله بدو که دیر شده... خیلی دیر شده.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 5:30 PM توسط خودم |

عاشق این آهنگم... و متنش...

He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He doesn't play for respect
He deals the crads to find the answer
The sacred geometry of chance
The hidden loaw of a probable outcome
The numbers lead a dance

I know that the spades are swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart

He may play the jack of diamonds
He may lay the queen of spades
He may conceal a king in his hand
While the memory of it fades

I know that the spades are swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart

And if I told you that I loved you
You'd maybe think there's something wrong
I'm not a man of too many faces
The mask I wear is one
Those who speak know nothing
And find out to their cost
Like those who curse their luck in too many places
And those who fear are lost

I know that the spades are swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But that's not the shape of my heart

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:20 AM توسط خودم |

بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار
داری از اعماقت فریادش میزنی... خوب گوش میسپرم بهت... انگاری داری آواز میخونی. زمزمه میکنی غمهاتو؟  واسه کی می خونی حالا؟ خوب گوش میکنم... حرفات تکراریه.. بعضیاش مال خودت نیس... ولی معنیش مال خودته... معنیش هم تکراریه. ولی جمله به جمله عمیق تر میشه...  مکث میکنی... سرت پایینه... ولی بازم میشنومت... داری میخونی همچنان... نمی فهممت . می فهممت. نمی فهممت . می فهممت.. الفبای مرس ... بازی تکراری...

برای کی این این آواز غمگین رو می خونی... کی قراره بشنوه؟  کی قراره بفهمه همه تو رو؟

دستاتو بده به من... می خوام باهات همخوانی کنم... می دونم که خسته ای... تو این یکی باهات شریکم...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:33 PM توسط خودم |

زندگی تخماتیک ٬ روحیه‌‌‌ فرا تخماتیک
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:35 PM توسط خودم |

مثال هم بزنم؟
بعضیا  زندگی می کنن.

بعضیا زندگی رو می کنن.

بعضیا هم وامیستن زندگی بکندشون...

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 0:45 AM توسط خودم |

خسته شدم... خسته شدم از این تنش انتخاباتی...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:7 AM توسط خودم |

کابوس
هر شب یه موضوع ثابت... فقط نقش های جانبی تغییر می کنند. داستان عوض میشه... ولی همیشه به یه جا ختم میشه. همیشه آخرش یه اتفاق ثابت میفته. عین مجموعه  کایوت و رودرانر میمونه. ولی کاش میشد بهش خندید...

همیشه با عرق سرد ریختن و از خواب پریدن تموم میشه.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:21 AM توسط خودم |

نعشوقه
در مصرع زیر نعشوقه اشاره به کدام یک از گزینه های زیر دارد؟

" ای که از کوچه نعشوقه ما میگذری"

۱) معشوقه ای که نعشه است

۲) معشوقه ای که نعشش رو میبرند

۳) معشوقه ای که دیگر معشوقه نیست

۴) اشاره به چیز خاصی ندارد

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 1:11 PM توسط خودم |

این سرما رو از کجا آورده بود؟
سرمای وجودش از تک تک جملاتش میدوید زیر پوستم... کم کم یخ میزدم. حتی وقتی موضوع صحبتش گرم بود و حالو هوای قشنگی داشت... نیازی نبود به چشماش نگاه کنم. می دونستم اونا هم کلی به سرمازدگیم اضافه میکنه...

گه گاه فکر میکردم شاید این همه سرما از وجود خودم باشه... ولی نه ... من خوب میدونم خون گرم که میدوه زیر پوست و لپ آدم رو گلی میکنه و باعث میشه خجالت بکشی و نتونی حرف بزنی چیه...

وقتی که یه دوست مهربون تو چشمات نگاه میکنه و میخنده و نمیتونی نخندی ...

وقتی یکی داره با همه وجودش واست یه خاطره تعریف میکنه انگاری که تو تنها کسی هستی که اینو بهت میگه...

دستاش با کندی خاصی جابجا میشد... یه طمئنینه خاص که وادارت میکرد صحبت هاشو فراموش کنی و ببینی دستش کجا میشینه... هرچند که اغلب بعد از طی یه فاصله کوتاه ولی طولانی مدت برمیگشت سر جای اولش، اغلب زیر چونه!

مکث های بین جملاتش حوسمو پرت میکرد و چشام می رفت دنبال آدمای خیابون که هر کدوم تو فکر خودشون غرق بودن و بچه هایی که جلو ویترن مغازه ها مکث کرده بودن و یه دستشون داشت کنده میشد!

میدونستم دوست داره وقتی حرف میزنه محو صحبتش بشم... حق داشت. ولی من ذهن خیلی بازیگوشی دارم. واسه مجذوب کردن من باید سخنران خوبی بود.  زود خسته میشم...

انگار که میدونست خسته میشم. یا شاید نه... میزد به شوخی... خیلی گرم نمیشد... نه. بازم ذهنم میپرید.

ازم خسته میشد. حق داشت... حس میکردم از طبقه بالایی یخچال خونمون هم سرد ترم...

 آدما گه گاه اینجورین.


شناختن آدما رو دوس دارم. ولی عادت کردن بهشون بدون دوست داشتن اشتباهه....


+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 5:25 PM توسط خودم |

دخترک افسانه میبافد...
تو آراگورن ٬من گندالف... نه نه . تو آراگورن من بانو گالادریل... آره اینجوری خوبه!

فقط یه چیزی... آخه میدونی  من دلم همیشه یه جورایی واسه اسمیگل میسوخته... آرون هم عشقشو دوس دارم... ولی نه من همون بانو گالادریل... تو هم آراگورن!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 0:50 AM توسط خودم |

...
این انتخابات کوفتی کم کم داره میره رو اعصابم... قبلا ها فقط وقتی یه تصمیم شخصی و مستقیم داشتم قاطی میکردم و گیج میزدم از یه ماه قبلش... حالا باید واسه چیزی حرص بخورم که نقشم توش در حد یه نخود سیاه تو جیب یکی از بازیگرای سیاهی لشگره!!
+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 8:59 PM توسط خودم |

با مدعی مگوييد اسرار عشق و مستی
 

و طبق معمول ولنتاین سر میرسه... و این بچه مجرد به فکر فرو میره!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 10:50 PM توسط خودم |

ایده آل های من
هیچ چیز ثابتی وجود ندارد!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 10:16 PM توسط خودم |

این اضطراب کار خراب کن لعنتی...
وقتی بحث تصمیم گیری برای کاری مهم پیش میاد حسابی پریشان حال میشم... ضربان قلبم تند میشه و این اضطراب و تپش قلب ممکنه به بالاتر از یک هفته هم برسه...

نتیجه؟!!! نه نتیجه ای در کار نیست... این وضع انقدر ادامه پیدا میکنه و آزار دهنده میشه که به خواب هام هم نفوذ میکنه.کابوس های شبانه. از خواب پریدن! تپش قلب! سردرد های عصبی! اونوقت واسه اینکه زنده بمونم صورت مساله رو پاک میکنم! و همچنان تو وضعیت قدیمی درجا میزنم!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 1:16 PM توسط خودم |

عصر جمعه ها
-بیا من این شال گردن رو نمیخوام الان!

* سرده... قدم زدی گرمت شده الان وایسیم دوباره سرد میشه.

-نمیخوام. نمیشه. گرممه.

* ؟ میگم الان دوباره سردت میشه.

-اخه یه مشکل دیگه هم دارم. باهاش نمیتونم آبنبات چوبیمو بخورم!! 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 11:20 PM توسط خودم |

بر مزار من والس برقصید...

عر زدن ممنوع! ( به خصوص با صدای بلند همراه با کولی بازی)

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 1:3 PM توسط خودم |

من کوچیکشونم مثلا" :))
دودلک: میشه یه چی بگم نخندی؟ حالا که می خواد خوش بگذره٬ میشه دوربینتم بیاری؟

اگه چیز میز کریسمسی هم داری بیار٬ که کلی کریسمس بازی کنیم.  D:

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 3:50 PM توسط خودم |