آخرین بار کی رفتی دستشویی؟!!
پ.ن: دوسته بهت بر نخوره ها...این یه حرکت پست مدرنیه نیمه هشیارانه بود به قول خودت!
ما بابا شریف آبادی صداش میکردیم... دوست داشتنی بود و مهربون و یه استاد واقعی...
هر واحدی که بر میداشت من با کله اسممو تو لیست کلاسش می نوشتم.
استاد خوب من... ۴ شنبه شب تو برنامه" ۲ قدم مانده به صبح" جناب صالح علاء خبر فوتش رو داد.
دلم خیلی براش تنگ میشه...خیلی بیشتر از همیشه.
ولی مدتیه که یکی از بخشهاش مدام از ذهنم میگذره... حتی کتاب جلوی دستم نیست که بازش کنم و پیدا کنم و بخونم اون بخش رو...
جایی هست که ارسلا اواخر عمر به قضاوت اشتباهش راجع به احساسات دو فرزندش آمارانتا و سرهنگ آئورلیانو پی میبره!
حالا چرا باید این موضوع به ذهنم هجوم بیاره؟ ظاهرا علتش کنکاش زیادی این چند ماهه توی خصائص دوستای نزدیکمه...
همه سهمم رو بهش می بخشم...
صدای خورد شدنشو شنیدم... حالا شدیدا احساس خالی بودن میکنم...
دیگه دلم آواز نمیخونه... زل میزنه به دور ها٬ جایی که خبری از هیچ چیزی نیست.
من مدتهاست که با کلمه ها غریبه شدم... اون چیزی که میشنوم کلمات نیستند... من لحن صدا٬ حالت نگاه٬ و گرمای خون زیر پوست رو میشنوم...
پس نمیشه کسی تا حدی با من صمیمی باشه و بتونه چیزی که براش مهمه رو ازم مخفی کنه.
نه. اونقدرها احمق نیستم...
میتونم پنهان کاریهای خونواده یا دوست ها رو نادیده بگیرم یا با یه لبخند تلخ از کنارش رد بشم...
ولی مطمئنا پنهان کاری شوالیه زندگیمو طاقت نمیارم...
تازه از صبح ساعت ۸ تا ۶ عصر هم حق نداری بری گلاب به رو!!
بساطیه ها...........
2. دفترچه خاطرات دانشجويي و غيره
3. غلط گير!
4. refresh حافظه دوستان
...
پ ن: این جا مونده بود: آژانس خصوصی بعضی ها!
میگن گلوش گیر کرده...
گفتم: نه.
جنگ شروع شد.
میترسم کم بیارم...
نمیدونم چرا هر وقت به کسی توجه نمیکنم و برام اهمیت نداره تبدیل میشه به...
روبروش نوشت شاگرد اول.
هنوز اول سال بود...ما خندیدیم.
شاگرد سوم هم نشد...
اواسط ترم اول بود که فکرش پر کشید...
عاشق شده بود.
یارو تا یه وجبی هدف رسیده٬ نه اصلا تو دستشه٬ کافیه دستشو مشت کنه و بگیردش! ولی یهو با یه اشتباه٬ با یه حرکت غلط واسه همیشه از دستش میده...
جناب دکترکارگردان : فاتحه تئاتر خیلی وقته خونده شده.
من:خوب یعنی باید هیچ کاری نکرد؟ این جوری که آدم هم از بین میره!
جناب دکترکارگردان : شما به اگزیستانسیالیسم اعتقاد داری؟ فلسفه اصلی اگزیستانسیالیم میگه تو آزادی که انتخاب نکنی ولی وقتی انتخاب کردی مسئولی. مثلا تو آزادی که ازدواج نکنی. ولی وقتی ازدواج کردی در قبال همسرت مسئولی...
من:!!!!!!!!!!!!!!!
پ ن : یعنی هیچ مثال دیگه ای دم دستش نبود؟!!
پ ن ۲: باید هیچ کاری نکرد؟=نبايد هيچ كاري كرد؟
هوس نیمکت امن و آروم ته کلاس رو کردم. تو دبیرستان...
سرمو بذارم رو میز و مقنعه رو پهن کنم دور صورتم...
و اون هم نیمکتی همیشگی که شوخی وار و خشن بکوبه رو شونم و بگه: چته تو؟
و من فقط جواب بدم: هیچی. بیخیال.
و همین کافی باشه براش تا نه خودش کاری به کارم داشته باشه. نه اجازه بده بقیه بچه ها با دلسوزی های آزار دهنده بیان سراغم و دستاشونو حلقه کنن دورمو سعی کنن ازم حرف بکشن...!
محکم بشینه سر جاش و هر کی نزدیک شد و پرسید چی شده؟ بگه: هیچی خوابش میاد... یا بگه : سرش درد میکنه.... داره چرت میزنه...
ذهن هر آدمي يه زباله دوني بزرگ داره... بعضي خاطرات هيچ وقت به اين زباله دوني نميرن مگر اينكه ويروسي به اين زباله دوني بيفته كه عين سلولهاي سرطاني هي اين بخش رو گسترش بده...اونوقت آدم حتما آلزايمر گرفته.
ولي يه سري خاطره ها هست كه به هر حال جاشون تو اين زباله دونيه...حالا اين وسط يه سري آدم هم مثل من اين زباله دوني مغزشون نشتي داره. و باز هم بعضي مثل من هستن كه كرم مرور كردن خاطرات نشت كرده رو دارن.
و واي به روز اون كسي كه خاطرات بدي رو كه نشت كرده مرور كنه . چون خاطره اي كه 2 بار مرور شه ديگه سالها سمت زباله دوني نميره...
دلخوریها و غصه ها گاهی انقدر تلنبار میشه که فقط یه تلنگر کوچولو نیاز داره واسه سرریز شدن....
بعد سالها دوری حرفاش ونوع حرف زدنش برام جالب شد....خوب البته منم عوض شدم.
اونوقتا برام سوال بود چرا اصرار داره دوست هاش حتما خوشگل و خوش هیکل باشن! همیشه فکر میکردم اگه دست خودش بود و دوستی مامانامون و هم محلی بودنمون نبود من جزو انتخاباش نبودم. ولی خودش میگفت تو هم یکی از دوستای خوشگلمی. از بچگی قانونمند و مودب صحبت میکرد. شیطون بود و خوشگل. ولی قدر خودشو نمیدونست...حتی دیده بودم که با پسرهایی کل کل میکرد که ما ترجیح میدادیم از ۶ متریشونم رد نشیم.
با اونا که صحبت میکرد تنها زمانی بود که از حریم ادب خارج میشد...
ازش پرسیده بودم... گفته بود اینا سرگرمین!
مامانش یکی از عزیز ترین معلم هام بود و باباش هم.
باباش وقتی میخواست یه چیزی رو خیلی با تاکید بگه صورتشو میاورد ۲ سانتیمون... عادت کرده بودیم. میدونستیم خصلتشه. با بچه های خودشم اینجوری بود.
حالا سالهاس که هر از گاه مامانو باباشو میبینم. هر بار ذوق میکنم. ولی خودش ...
خوب ما تو یه شهریم ولی اندازه همه شهرای ایران از هم فاصله گرفتیم...شاید اون زمان به هم تحمیل شده بودیم... شاید زندگی سخته!!
دیگه خبری از دوستای خوشگلش نیس... فقط خواهرش و یکی از دوستای قدیمی که قیافه معمولی داشت همچنان باهاشن... میگه ما که نزدیک همیم بیا ببینمت دیگه... دلم میخواد ببینمش.واسه چندمین بار میدونم که یادمون میره باز...
هنوز خوشگله... هنوز دورو برش پره از پسر های خوشتیپ.
به من میگه تو همیشه تو این زمینه کند بودی. میخندم. حق داره.
برق خونده ولی شده گرافیست... میگم پس بلاخره افتادی تو مسیر.
میگه: باد ما را با خود خواهد برد...
یاد زمانی میفتم که سر کلاس ریاضی شلوغ کرده بودم ولی وقتی معلم برگشته بود فکر کرده بود اونه. ولی چیزی نمیگم.( همیشه بخاطر شیطونیش گناه دیگران به گردنش بود)
یاد سرویس مدرسمون میفتم و سوزن سرمی که با خودش آورده بود و به شونه رانندمون فرو میکرد!
یاد کلاس خصوصی علوم میفتم و معلم هیزمون...
از هیچ کدوم حرفی نمیزنم...
موکولش میکنم به دیداری که شاید...
شاید منم به خودم زحمت حل کردن ندم. صورت اون یکی مسئله رو پاک کنم...
فعلا روزمرگی ذهن رو بچسب ...